Monday, May 23, 2005
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
All scripts are Saman Shahi`s literary work (unless specified)and accumulation of his notions, systematical beliefs and self-expressions. The texts essentially are not meant to offend any specific ethnity, culture, religion or any other organization. The posts may be subjected to copyright by either citing the name of author or the weblog. Thanks for the credit that you give me by citing my name in case of any direct or indirect qoutaion.
2 comments:
جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم
نشون ميديم که کوهي مو , هيچکي حريفمون نشد
کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد
تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه
خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگ مونه
هي ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون
اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون
ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون
کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون
گول ميزنيم خودمونو , به آب و رنگ زندگي
عاشقي رو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي
به سادگي دل ميديم , به سادگي دل ميکنيم
واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم
روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده
يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده
با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت
بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت
جمله دوست دارم و بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد
جمله دوست دارم و بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد
و اين گونه بود که سياه پوش شهر سپيد دلان
مشکي را رنگ عشق و عشق را رنگ زندگي دانست
باشد که , باشد که دارو باشيم نه داروغه
آنسان که مشکي پوش ....
من می شناسمش... آن مترسک را می شناسم... خیلی آشناست
Post a Comment