Monday, May 23, 2005

Scarecrow




مترسک به پشت خود نگاهی کرد.همه چیز سوخته بود:حتی گندمها. دیگر حتی بهانه ای برای بودن هم نبود



Scarecrow looked back....everything was burned, even the wheats....there was no more pretext, even to continue to be.....

2 comments:

Goli said...

جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم
نشون ميديم که کوهي مو , هيچکي حريفمون نشد
کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد
تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه
خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگ مونه
هي ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون
اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون

ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون
کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون
گول ميزنيم خودمونو , به آب و رنگ زندگي
عاشقي رو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي
به سادگي دل ميديم , به سادگي دل ميکنيم
واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم
روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده
يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده

با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت
بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت
جمله دوست دارم و بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد
جمله دوست دارم و بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد

و اين گونه بود که سياه پوش شهر سپيد دلان
مشکي را رنگ عشق و عشق را رنگ زندگي دانست
باشد که , باشد که دارو باشيم نه داروغه
آنسان که مشکي پوش ....

سالار said...

من می شناسمش... آن مترسک را می شناسم... خیلی آشناست